پیرمرد خاص

پیرمرد خاص
پیرمرد خاص

پیرمردی 85 ساله که سر و وضع مرتبی داشت، در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 ساله اش به تازه گی درگذشته بود و او مجبور بود خانه اش را ترک کند.
پس از چند ساعت انتظار درسرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاظر است. پیرمرد لبخندی برلب آورد. همین طور که عصا زنان به طرف آسانسور میرفت، به او توضیح دادند که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجره هایش کاغذ چسبانده شده است.
پیرمرد درست مثل بچه ای که اسباب بازی تازه ای به او داده باشند، با شور و اشتیاق فراوان گفت :
«خیلی دوستش دارم»
به او گفتم: ولی شما که هنوز اتاقتان را ندیده اید! چند لحظه صبر کنید الان میرسیم.
او گفت: به دیدن یا ندیدن ربطی ندارد! شادی چیزی است که من از پیش انتخاب کردم. اینکه من اتاق را دوست داشته باشم یا نداشته باشم، به مبلمان و دکور و … بستگی ندارد؛
بلکه به این بستگی دارد که تصمیم بگیرم چگونه به آن نگاه کنم. من پیش خود تصمیم گرفتم که اتاق را دوست داشته باشم. این تصمیمی است که هر روز صبح، زمانی که از خواب بیدار می شوم می گیرم:
یکی اینکه تمام روز را در رخت خواب بمانم و مشکلات قسمت های مختلف بدنم را که دیگر خوب کار نمی کنند بشمارم، یا اینکه از جا برخیزم و به خاطر آن قسمت هایی که هنوز درست کار می کنند شکر گزار باشم.
هر روز، هدیه ای است که به من داده می شود و من تا وقتی که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روی روز جدید و تمام خاطرات خوشی که در طول زندگی داشته ام تمرکز خواهم کرد.
هرگز فراموش نکن که برای شاد زیستن باید قلبت را از نفرت و کینه خالی کنی. بیشتر بخشنده باشی و کمتر انتظار داشته باشی.
من به این اصل معتقدم که سن زیاد مثل یک حساب بانکی است. آنچه را در طول زندگی ذخیره کرده باشید، می توانید بعداً برداشت کنید. بدین خاطر، راهنمایی من به تو این است که هر چه می توانی شادی های زندگی را در حساب بانکی حفاظت و ذخیره کن.
از مشارکت تو در پُر کردن حسابم با خاطره های شاد و شیرین تشکر می کنم. هیچ می دانی که من هنوز هم در حال ذخیره کردن در این حساب هستم؟!
دختری با روح بزرگ همسرم «نواز» با صدایی بلند گفت: تا کی میخوای سرتو، تو اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیایی و به دختر جونت بگی بیاد غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم وبه سوی آنها رفتم.
تنها دخترم «آوا»، به نظر وحشت زده می آمد. اشک در چشم هایش جمع شده بود. ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت.
آوا،دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم را صاف کردم و وظرف را برداشتم و گفتم: عزیزم، چزا چندتا قاشق گنده نمیخوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم.
آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست، اشکهایش را پاک کرد و گفت: باشه بابا، می خورم. نه فقط چند قاشق، همشو میخورم؛ ولی شما باید…
آوا کمی مکث کرد و گفت: بابا، اگه من تموم این شیر برنج را بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم را که به طرف من دراز شده بود، گرفتم و گفتم قول می دم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم! گفتم: آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گرونقیمت اصرار کنی. بابا از این جور پول ها نداره. باشه عزیزم؟
نه بابا، من هیچ چیز گرونقیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک، تمام شیربرنج را خورد. در سکوت از دست مادرم و همسرم عصبانی بودم که بچه را وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت، کرده بودند.
وقتی غذایش تمام شد، آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج می زد. همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت:
من می خوام سرمو تیغ بندازم! همین یکشنبه!! تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ بلند زد و گفت: وحشتناکه! غیرممکنه! نه، نه؛ و مادرم هم با صدای بلند گفت: فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملاً نابود می شه.
گفتم: آوا، عزیزم، چرا یه چیز دیگه نمی خوای؟! ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم. خواهش می کنم عزیزم. چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟!
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت: بابا، دیدی که خوردن او شیربرنج چقدر برام سخت بود. آوا اشک می ریخت و دوباره ادامه داد: شما به من قول دادی تا هر چی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت.
حالا نوبت من بود تا خودم را نشان بدهم. گفتم: قبول! مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که مگر دیوانه شدی؟؟؟!
نه! اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم، اون هیچ وقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره. آوا، آرزوی تو برآورده می شه.
…. آوا با سر تراشیده شده، صورتی گرد و چشم های درشت، زیبای بیشتری پیدا کرده بود.
صبح روز دوشنبه، آوا را به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میان بقیه شاگردها، تماشایی بود. آوا، به سوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادن و لبخند زدم.
در همین لحظه، پسری از یک اتومبیل پیاده شد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت: آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد، دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه!
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود، با دیدن من جلو آمد و بدون آنکه خودش را معرفی کند، گفت: دختر شما، آوا، واقعاً فوق العاده است. و در ادامه گفت: پسری که داره با دختر شما می ره، پسر منه. او سرطان خون داره. زن مکث کرد تا هِق هِق خودش را خفه کند. در تمام ماه گذشته، «هریش» نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض شیمی درمانی، او تمام موهاشو از دست داده.
هریش نمی خواست به مدرسه برگرده؛ آخه می ترسید که هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن، مسخره ش کنن. آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده، اما حتی فکرشو هم نمی کردم که او موهای زیباشو فدای پسر من کنه.
آقا، شما و همسرتون از بنده ای محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم …. شروع کردم به گریه کردن … فرشته کوچولوی من، تو به من درس عشق و از خودگذشتگی دادی.
خوشبخت ترین مردم در روی این خره خاکی کسانی نیستند که آنجور که می خواهند زندگی کنند، آنها کسانی هستند که خواسته های خودشان را به خاطر کسانی که دوستشان دارند تغییر می دهند!

شرط عشق

شرط عشق
شرط عشق

شرط عشق
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی اش ، آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد او به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و همچنان از درد چشم مینالید.موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود، که ابله آن را از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.مردم میگفتند: چه خوب ! عروس نازیبا،همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20سال بعد از ازدواج، زن از دنیا رفت. مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند!
مرد گفت: من کاری جز شرط عشق به جا نیاوردم .

بندگی راستین

بندگی راستین
بندگی راستین

بندگی راستین
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق اورا بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت .
مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دل باختگی جوان ساده و خوش قلب را دیده بود، اورا یافت و به و به او گفت: پادشاه، اهل معرفت است؛ اگر احساس کند که تو بنده ای از بتدگان خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد امد.
جوان با امید رسیدن به معشوق، گوشه گیری پیشه کرد وبه عبادت و نیایش مشغول شد؛ به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید واثار اخلاص در او تجلی یافت.
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد. احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست تا به خواستگاری دخترش بیاید و اورا خواستگاری کند.
جوان فرصتی برای فکر کردن تلبید و پادشاه به او مهلت داد.
همین که پادشاه از ان مکان دور شد، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم او را بداند.
بعد از مدت ها جست و جو، اورا یافت و به او گف: تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آنگونه بیقرار بودی، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو امد و ازدواج با دخترش را از تو خواست، از آن فرار کردی؟ً!
جوان گفت: اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود، پادشاهی را به در خانه ام آورد، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خویش نبینم؟

وفاداری بی حد

وفاداری بی حد
وفاداری بی حد

وفاداری بی حد
در کشور ژاپن، سگ معروفی با نام «هاچیکو» به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای فراموش نشدنی بدل گشت.
هاچیکو، سگ سفید نر، از نژاد «آکیتا» بود که در اوداته ژاپن در نوامبر سال 1923 به دنیا آمد. زمانی که هایچیکو دوماه داشت، به وسیله قطار از اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی می رسد، قفس حمل آن از روی باربر به پایین افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود، گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو می رود.
در همین زمان یکی از مسافران، هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل می برد و به نگهداری از او می پردازد. این فرد «دکتر شابرو اوئنو»، استاد دانشگاه توکیو بود.
پروفسور به قدری به این سگ وابسته می شود که بیشتر وقت خود را به نگهداری از این سگ اختصاص می دهد. دور گردن هاچیکو، قلاده ای بود که روی آن عدد 8 نوشته شده بود (عدد هشت در زبان ژاپنی، هاچی بیان می شود و نماد شانس و موفقیت است). و پروفسور نام او را هیچکو می گذارد.
منزل پروفسور در حومه شهر توکیو قرار داشت و هر روز برای رفتن به دانشگاه، به ایستگاه قطار شیبوئی می رفت و ساعت 4 بعداظهر بر می گشت. هاچیکو یک روز به دنبال پروفسور به ایستگاه می آید و هرچه پروفسور از او می خواهد که به خانه برگردد، هاچیکو نمی رود و او مجبور می شود که خود، هاچیکو را به منزل برساند و از قطار آن روز جا می ماند. در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب می بیند که هاچیکو روبروی در ورودی ایستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه برمی گردند.
از آن تاریخ به بعد، هر روز هاچیکو و پروفسور با هم به ایستگاه قطار می رفتند و ساعت4، هاچیکو جلوی در ایستگاه منتظر بازگشت او می ماند. تمام فروشندگان و حتی مسافران، هاچیکو را می شناختند و با تعجب به این رابطه دوستانه نگاه می کردند.
در سال 1925، دکتر شابرواوئنو در سر کلاس درس بر اثر سکته قلبی از دنیا می رود. آن روز هاچیکو که 18 ماه داشت تا شب روبروی در ایستگاه قطار به انتظار صاحبش می نشیند و خانواده پروفسور به دنبالش آمده و خانه می برندش، اما روز بعد نیز مثل گذشته، هاچیکو به ایستگاه رفته و منتظر بازگشت صاحبش می ماند و هربار که خانواده پروفسور جلوی رفتنش را می گرفتند، هاچیکو فرار می کرد و به هر طریقی بود، خود را رأس ساعت 4 به ایستگاه می رساند.
این رفتار هاچیکو، خبرنگاران و افراد زیادی را به ایستگاه شیبوئی می کشاند و در روزنامه ها اخبار زیادی درباره او نوشته می شد و همه می خواستند از نزدیک این سگ با وفا را ببینند.
هاچیکو، خانواده پروفسور را ترک کرد و شب ها در زیر قطار فرسوده ای می خوابید. فروشندگان و مسافران برایش غذا می آوردند و او نه سال هر بعدازظهر روبروری در ایستگاه قطار منتظر بازگشت عزیزش می ماند و در هیچ شرایطی از این انتظار دلسرد نشد و تا زمان مرگش در مارچ 1934، در سن 11 سالگی و 4 ماهگی، منتظر صاحب مورد علاقه اش باقی ماند.
وفاداری هاچیکو در سراسر ژاپن پیچیده و در سال 1935، تندیس یادبودی روبروی در ایستگاه شیبوئی از او ساخته شد و تا امروز تندیس بُرنزی هاچیکو همچنان در ایستگاه قطار شیبوئی منتظر بازگشت پروفسور است.
در زمان جنگ جهانی دوم، تندیس تخریب شد و در سال 1947 دوباره تندیس جدیدی از هاچیکو در وعده گاه همیشگی اش بنا شد. اگر چه این تندیس جدید، حالت ایستاده دارد و به زیبایی تندیس اول نیست، اما یادبودی است از وفاداری و عشق زیبایی هاچیکو برای مردم ژاپن.
آقای «جیتارو ناکاگاوا» رئیس جمهور وقت ژاپن، انجمنی برای حفظ و پرورش نژاد آکیتا به وجود آورد و تندیسی به یادبو هاچیکو بنا نهاد و این داستان حقیقی و باورنکردنی از وفاداری بی حد سگی است که ثابت کرد
عشق هرگز نمی میرد و هرگز فراموش نخواهد…

هدیه

هدیه
هدیه

هدیه

یکی از دوستانم به نام «پل»، یک اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد، متوجه پسربچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید، پسر پرسید:
«این ماشین مال شماست، آقا؟»
پل، سرش را به علامت تأیید تکان داد و گفت: «برادرم به عنوان عیدی به داده است.»
پسر متعجب شد و گفت: «منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون اینکه حتی یک سنت هم بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش…»
البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند که ای کاش او هم چنین برادری داشت؛ اما آنچه پسر گفت، سرتاپای وجود پل را به لرزه درآورد: «ای کاش من هم یک همچون برادری بودم.»
پل، مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: «دوست داری با این ماشین گشتی بزنیم؟»
پسر گفت: «اوه بله، دوست دارم»
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل برگشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد گفت: «آقا می شه خواهش کنم که بری طرف خونه ما؟»
پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است، اما پل باز در اشتباه بود! پسر گفت: «بی زحمت اونجایی که دوتا پله داره نگه دارید.»
پسر از پله ها بالا دوید، چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیز برنمی گشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت خود حمل می کرد. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد:
«اوناهاش جیمی، میبینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او یک سنت هم بابتش پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچین ماشینی به تو هدیه می دم. اون وقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه ها رو همان طوری که همیشه برات تعریف می کنم ببینی ….»
پل درحالی که اشک های گوشه چشمش را پاک می کرد، از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلویی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تایی رهسپار گردشی فراموش نشدنی شدند…
برای من قهرمانان کسانی نیستند که با اندیشه یا با زور خود پیروز می شوند، برای من قهرمانان تنها کسانی هستند که روح و قلب بزرگ داشته باشند.

بتهون

دوستت دارم

دوستت دارم
دوستت دارم

زن و شوهر جوانی سوار بر موتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند…
زن جوانی: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، این جوری خیلی بهتره!
زن جوان: عزیزم خواهش می کنم، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم؛ حالا می شه یواش تر برونی؟
مرد جوان: مرا محکم بگیرد.
زن جوان: خوب، حالا می شه یواش تر برونی؟
مرد جوان: باشه، به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سرت بذاری؛ آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه!
….
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد یک موتور سیکلت با دیوار ساختمانی، حادثه آفرید.
در این ساحنه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت…
مرد جوان از خراب شدن ترمز آگاهی یافته بود، اما بودن اینکه همسرش را مطلع کند، با ترفنید کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار جمله «دوستت دارم» را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

آهنگ ساز باهوش!

آهنگ ساز باهوش!
آهنگ ساز باهوش!

آهنگ ساز باهوش!

«موسی مندلسون»، آهنگساز بزرگ و شهیر آلمانیف انسانی زشت و عجیب الخلقه بود؛ قدی بسیار کوتاه و قوزی بدشکل بر پشت داشت.
موسی، روزی در شهر هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار دوست داشتنی به نام «فرومنژه» داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرومنژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.
زمانی که قرار شد موسی به شهر خود باز گردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند.
دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آنکه تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید: آیا می دانید که عقد ازدواج انسان ها در آسمان ها بسته می شود؟
دختر درحالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت: بله، شما چه عقیدهای دارید؟
موسی گفت: من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری، مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند.
هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خدا به من گفت:
«همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هرچه زیبایی است به او عطا کن.»
فرومنژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خورد لرزید…
او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.

گرانبهاترین دارایی زن

گرانبهاترین دارایی زن
گرانبهاترین دارایی زن

گرانبهاترین دارایی زن

بر بالای تپه ای در شهر «وینسبرگ» آلمان قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ، افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:
در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف کرد و قلعه را محاصره می کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ داخل قلعه پناه می برند.
فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود، حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.
پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین و جانمردی و براساس قول شرف، موافقت می کند. که هر یک از زنان داخل قلعه می توانند گرانبهاترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کنند. به شرط آنکه به تنهایی قادر به حمل آن باشند.
بعد از مدت کوتاهی فرمانده غرق در شگفتی شد. او با چهره حیرت زده خود می دید که هر یک از زنان شوهر خود را به کول گرفته و از قلعه خارج می شود.

رضایت قلبی

رضایت قلبی
رضایت قلبی

رضایت قلبی

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا را گرفته بود. یکی از سربازان به محض اینکه دید دوست صمیمی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است.
از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
مافوق به سرباز گفت: اگر بخواهی می توانی بروی اما هیچ فکر کردی که این کار ارزشش را داره یا نه؟ دوستت احتمالاً مرده و ممکن است حتی زندگی خودت را هم به خطر بیاندازی!
حرف های مافوق اثری نداشت. سرباز به نجات دوستش رفت و به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد؛ او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند.
افسر مافوق به سراغ آنها رفت. سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت: من به تو گفتم که ممکن است ارزشش را نداشته باشد؛ دوستت مرده! خودتو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی.
سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت.
منظورت چیه که ارزشش رو داشت؟!
سرباز جواب داد: بله قربان ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود؛ من از شنیدن چیزی که او گفت، احساس رضایت قلبی می کنم!
اون گفت: میدونستم که تو به کمک میایی.

عشق به این بزرگی

عشق به این بزرگی
عشق به این بزرگی

عشق به این بزرگی

این داستان واقعی است که در کشور ژاپن اتفاق افتاده است:
شخصی، دیوار خانه اش را برای تغییر دکوراسیون خراب می کرد (در خانه های ژاپنی فضای خالی بین دیوارهای چوبی قرار دارد) این شخص در حین خراب کردن دیوار در فضای بین آن، مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است. دلش سوخت ولی به یکباره کنجکاو شد! وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد. این میخ تقریباً دو سال پیش، زمانی که این خانه ساخته می شد، کوبیده شده است! چه اتفاقی افتاده است؟!! مگر چنین چیزی امکان دارد؟! چطور ممکن است که این مارمولک در چنین محیطی دو سال زنده بماند.؟!
متحیر از این مسأله، کارش را متوقف کرد و در گوشه ای نشست و مارمولک را زیر نظر گرفت. توی این مدت دائماً از خود می پرسید: توی این مدت چه کار می کرده؟! چگونه و چی می خورده؟!
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد، یک دفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد. مرد به شدت منقلب شد….
نتیجه:
اگر موجودی به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد، پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم…